حس میکنم گاهی وقتا دنیا شبیه یه کلاف پیچیده میشه ؛ هر چقدرم سعی کنی از هم بازش کنی گره هاشو بدتر و بدتر میکنی .
،
اینجاست که کلافه و عصبانی میشی و به خودت میگی : بابا ولش کن دیگه فایده نداره میندازمش دور.
،
اما یه مدت که میگذره وقتی آروم تر شدی یه نگاه میندازی دور و برت و میبینی جز همون گلوله کاموای پیچ در پیچ چیز دیگه ای واسه بافتنیت نداری .
،
پس به ناچار مجبوری بلند شی و دوباره بری سر وقتش .
توپ کامواییت رو بر میداری و اینبار با حوصله ، دقت و وسواس خیلی بیشتر از قبل شروع میکنی به باز کردن گره هاش.
،
اولش سادست کافیه فقط گره ها رو از هم باز کنی ولی جلوتر که میری به یه جاهاییش میرسی که بدجور گره خورده و چاره ای واست نمیمونه جز اینکه از همونجا نخ کاموات رو پاره کنی و سرِ آزادش رو به مابقی کاموات گره بزنی.
،
ممکنه چند ساعتی درگیر این کار بشی ولی وقتی کارت تموم شد و گلوله مرتب کاموات رو تو دستهات دیدی اونوقته که یه نفسِ عمیقِ حاکی از آسودگی میکشی.
،
زندگی شبیه همین گلوله پیچ خورده کامواست . گاهی وقتا اونقدرا پیچیده میشه که عصبی و کلافت میکنه و دلت میخواد ازش فرار کنی .
،
اما یه مدت که گذشت ، وقتی آروم شدی ، موقعی که نشستی و منطقی به این یه بار شانسِ زندگی که بهت داده شده فکر کردی ؛ زورت میاد این گلوله در هم تنیده زندگیت رو همینجوری ول کنی.
،
این میشه که میشینی با خودت خلوت میکنی و سعی میکنی سرِ گره زندگیتو پیدا کنی بعد آروم آروم شروع میکنی به باز کردن گره های بعدی.
،
یه قسمت هایی رو که دیگه درست نمیشه مجبوری ببری و دور بندازی یه جاهاییش رو که میشه با یه گره کوچولو حفظ کرد نگه میداری و همینجور ادامه میدی تا آخر سر.
،
اینو باور داشته باشه گلوله پیچ و تاپ خورده زندگیت هر چقدرم که پیچیده باشه برابر دست های ظریف اراده تو از هم گسسته میشه مبادا بیخیالش بشی.
افق درخشان میکنی ,میشه ,گلوله ,آروم ,پیچیده ,کاموات ,شروع میکنی ,وقتی آروم ,پیچیده میشه ,گاهی وقتا منبع
درباره این سایت